داستانی است كه اصل آن یونانی و در نسخ خطی كتابخانه موزه بریتانیا نسخه‌ای از قصه سلامان و ابسال موجود است. ترجمه آن از به زبان عربی به حنین‌بن اسحاق نسبت داده شده است. این قصه را باید در روایات بنی‌اسرائیل یافت مثلاً در تلمود یا جاهای دیگر؛ چه شباهت كلمه سلامان به سلیمان و شباهت كلمه ابسال به ابسالن و ابی‌شالیوم خیلی نزدیك و مناسب‌تر است.
این رساله یكی از سه داستان فلسفی ابن سیناست كه در آن مطالب فلسفی و عرفانی با زبان رمز و در قالب داستان بیان شده است،‌بنابر نقل خواجه نصیر الدین طوسی سلامان و ابسال نام دو برادر در داستان رمزی ابن سیناست كه در آن قوای مختلف نفس انسان در شخصیت­های داستان ممثل شده‌اند و مطالب فلسفی ـ عرفانی به گونه‌ای رمز آلود بیان شده‌است.
خلاصه داستان
سلامان و ابسال دو برادر مهربان بودند. ابسال كه برادر كوچك­تر بود تحت سرپرستی و تربیت برادر بزرگتر پرورش یافت و جوانی نیكوروی، ‌دانا با ادب و شجاع گشت. تا اینكه زن سلامان عاشق آبسال شد و به سلامان گفت: ابسال ر ابه خانه راه بده تا فرزندانت از وی دانش بیاموزند. زن سلامان بعد از مدتی در خلوت ،‌عشق خود ر ابه ابسال آشكار كرد. ابسال از این سخن روی در هم كشید.
زن سلامان حیله‌ای اندیشید و به شوهر خود گفت خواهرم را برای برادرت تزویج كن و از طرف دیگر به خواهرش گفت نمی­گذارم این وصلت سر بگیرد مگر این‌كه من نیز با تو در ابسال شریك باشم.
در شب زفاف زن سلامان به جای خواهرش در بستر او خوابید چون ابسال بر بستر داخل شد زن نتوانست خویشتن‌داری كند و در هم آغوشی با او پیش‌دستی نمود، ابسال تردید نمود وبا خود گفت: دوشیزگان شرم­گین‌اند و چنین كاری نمی­كنند در این وقت، ‌آسمان كه به ابر سیاهی پوشیده بود، ‌برقی زد و روشنی برق صورت هم بستر را روشن نمود ابسال آن زن را شناخت و از او فاصله گرفت.
‌زن سلامان كه بعد از چندین بار طلب ناامید شد كینه ابسال را به دل گرفت پس به لشگریان پول داد تا او را در میدان جنگی تنها بگذارند. درنتیجه دشمن بر ابسال غلبه كرد و او را با تن خون­آلود به گمان آنكه مرده است رها كردند.
اما یكی از حیوانی وحشی به ابسال رسید، پستان خود را در دهان او گذاشت و ابسال از شیر او تغذیه نمود و جان گرفت و به وطن خود بازگشت این بار نیز زن از دسیسه دست بر نداشت آشپز و خوانسالار را پول داد تا غذای آبسال را به زهر آلوده كنند و بدین ترتیب ابسال را كشتند.
سلامان در اثر فقدان برادر غمناك شد و سلطنت را رها نمود. خداوند او را نجات داد و كیفیت حال مرگ برادر را بر او روشن نمود و او زن و آشپز و خوانسالار را به­سزای خیانتشان رسانید.
خواجه نصیر پس از نقل داستان، رمزهای آن رانیز بدین شرح گشوده است: ‌سلامان نفس ناطقه انسان است و ابسال عقل نظری، كه تحت تربیت سلامان (نفس ناطقه) ترقی می كند و به مرحله عقل مستفاد می رسد و می­تواند از عقل فعال كسب فیض كند.
زن سلامان همان قوت بدنی است كه میل به تسخیر عقل دارد. تا او را نیز مثل سایر قوای بدن مسّخر خود سازد و در تحصیل آرزوهای فانی و دنیویش استفاده كند.
لشگر ابسال، ‌قوای حسّیه، ‌خیالیه و وهمیه است كه نفس را به هنگام عروج به سوی ملأ اعلی رها می­كنند و عقل نظری به هنگام عروجش به سوی عالم فرشتگان و كسب فیض از آنها توجهش از این قوا منقطع می­گردد و برای دریافت معقولات به ادراك جزئیات توسط این قوا نیاز ندارد، ‌شیر دادن حیوان وحشی به ابسال، یعنی افاضه كمال از مجردات و فرشتگان عالم بالا به انسان آنگاه كه پیوند خود را از قوای بدّی قطع كرده‌ باشند.
نیرنگ زن سلامان همان آرایش و جلوه دادن نفس اماره است. برق درخشنده از ابر سیاه همان كشش الهی است كه در اثنای اشتغال به امور فانی و دنیوی رخ می­دهد و جذبه‌ای از جذبات حق است. بازگشت ابسال به سوی برادرش از میدان جنگ، ‌التفات و توجه عقل به تنظیم مصالح نفس در تدبیر بدن است. آشپز و خوانسالار ‌كه به تحریك زن سلامان ابسال را زهر می‌خورانند همان قوت شهوت و غضب هستند.
منابع:
1- نصیر‌الدین طوسی، محمدبن‌محمد؛ شرح الاشارات و تنبیهات، تحقیق حسن‌زاده آملی، قم، بوستان كتاب، 1384، چ1، ج3، ص1025
2- پورنادریان، تقی؛ رمز و داستان‌های رمزی، تهران، انتشارات علمی و فرهنگی، 1364، چ1، ص376
3- نصیرالدین طوسی، محمدبن‌محمد؛ شرح اشارات و تنبیهات، تحقیق حسن‌زاده آملی، قم، بوستان كتاب، 1384، چ1، ج3، ص1028