مختصری از زندگی نامه شعرا
+ نوشته شده در یکشنبه هشتم اردیبهشت ۱۳۹۲ ساعت ۸:۲۸ ب.ظ توسط رسولی
|

محتسب مستی به ره دید و گریبانش گرفت
مست گفت ای دوست این پیراهن است افسار نیست
گفت زانسبب افتان و خیزان میروی
گفت جرم راه رفتن نیست ره هموار نیست
گفت نزدیک است والی را سرای انجا شویم
گفت والی از کجا در خانه خمار نیست...
چترها را بايد بست.
زير باران بايد رفت.
فكر را، خاطره را، زير باران بايد برد.
با همه مردم شهر ، زير باران بايد رفت.
دوست را، زير باران بايد ديد.
عشق را، زير باران بايد جست.

آب را گل نکنیم :
در فرودست انگار، کفتری میخورد آب .
یا که در بیشه دور، سیره ای پر میشوید .
یا در آبادی ، کوزه ای پر میگردد .